تبليغاتX
گاه نویسی های یک محمد صادق کریمی

گاه نویسی های یک محمد صادق کریمی

خدایا کار ما را خودت به عهده بگیر

حج

غافل از آنیم که کج می رویم

راضی از آنیم که حج می رویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 16:34  توسط محمد صادق کریمی  | 

محبت؛ کیمیا

جا به جا ممکن است بخندی. به ویژه اینکه تو یک حزب اللهی هستی و می دانی که حزب اللهی ها زنشان را نمی بوسند. یا شاید بلد نباشند. یا حتی می دانی آنهایی که این کار را می کنند حیاشان اجازه نمی دهد چنین حرفی را در سینما بشنوند اما تو شنیده ای و این خنده دارد. امیر علی که با نجاست سر تا پایت را کُر می دهد بعد از آن همه تلاش و سردرگمی که در تطهیر وی دچارت شده، خنده دارد. توی آخوند وقتی برای ساکت کردن بچه ات بعد از آن همه استغفر الله که برای نای نای زهرا سادات بالا انداخته ای و حالا مستأصل سر به زیر انداخته ای و یواشکی اجازه می دهی که به شرط کشیدن پرده ها آیدا آهنگ بگذارد و شما نای نای کنید، خنده دارد و ....

اما؛ طلا و مس می خواهد یک حرف بزند و همه این هنرورزی های کارگردان در

فضاسازی ابتدای آن و معرفی خانواده آقا سید
و بعد حادثه ای ناگهانی که موضوع جدید و ابتکاری ای نیست اما همین عادی بودنش فضا را واقعی (رئال) می کند و خوب از پس داستان سازی و همراه کردن مخاطب بر می آید
و بعد برآوردن فوری انتظار بیننده در نشان دادن استیصال آقا سید در اداره منزل بدون زهرا سادات
و بعد حل معمای فیلم در اینکه بله ... زهرا سادات MS دارد
و بعد نقش یک مرشدِ زن که دِینش را در هدایت شدنش به راه خوشبختی - که همانا دیدن کوچک ترین ها است - به زهرا سادات ادا کرد (زهرا سادات در گفتگو های بیمارستان او را هدایت کرده بود) و در گفتگویی در جایی که کسی بتواند بیاید و برود که نکند شیطان نفر سوم باشد، آقا سید را متوجه عشقش به زهرا سادات کرد و راه ابرازش را نشانش داد
و بعد مسأله قالی و تلاش آقا سید در خدمت خالصانه به همسرش و تأمین مادی و معنوی زندگی
و بعد تلاش بی شائبه و خالصانه و بی توقع و منت زهرا سادات در انجام امور خانه ولو با مشقت (سکانس درست کردن ماکارونی زهرا سادات شاید در نگاه اول غیر واقعی و اغراق شده به نظر بیاید اما تکرار و اصرار در نشان دادن تلاش زهرا سادات و اشک و استیصال و عصبانیت و از کوره در رفتن او به خوبی توانسته صحنه احساسی (درام) ایثار در عین ناتوانی را از کار در بیاورد و درماندگی زهرا سادات را به خوبی به بیننده منتقل می کند.)
و بعد ابراز عشق یک آخوند به حاج خانمش که از قضا عطرِ خارجیِ هدیه ی حاج آقا را به خودش زده بود و البته از حق نگذریم؛ فضاسازی بسیار مناسب برای این عشق (بیرون شهر، زیر سایه درخت، روی چمن، پس از تلاوت قرآن از حفظ، پس از یک نگاه مدت دار و معنا دارِ آقا سید) به همراه بازی زیبای زهرا سادات (زهرا سادات هم مثل همه ی آنهایی که این فیلم را می بینند اول از ابراز عشق آقا سید شگفت زده می شود اما بعد از مکثی که به خودش و بیننده این اجازه را می دهد که بر احساساتشان مسلط شوند و آماده ی احساس جدیدی باشند، چشمهایش را به آرامی و به نشانه لذتی که خودش هم فکر نمی کرد این قدر عمیق باشد روی هم می گذارد و بیننده می گوید ... آخِی ...) اثر گذاری را به میزان بالایی بالا برده است.
و بعد کلاس درس اخلاق آن استاد حوزه (گو اینکه مانند یک جمع بندی و نتیجه گیری شسته و رفته برای مقاله ی طلا و مس عمل می کند و پیام فیلم را لخت بیرون می ریزد)
و البته در عین حال؛ گنجاندن موقعیتهای طنز در لابلای پیشرفت داستان

همه و همه می خواهد یک حرف بزند و این همان حرفی است که در پایان و در کلاس اخلاق زده می شود: محبت کیمیا است؛ مس را به طلا تبدیل می کند.

بشوی اوراق اگر همدرس مایی                                           که درس عشق در دفتر نباشد


پی نوشت:طلا و مس حرف خوبی را به شیوه خوبی می زند. تنها نکته ای که می ماند آنکه  بر خلاف اینکه داستان در زمینه ای کاملا مذهبی و دینی رخ می دهد اما پیامش که همانا ارزش محبت و عشق است با یک پیام روانشناسانه فرقی ندارد. یعنی چیزی که خانم پرستار به آقا سید یادآوری کرد – اگر نگوییم یاد داد – چیزی نبود که تنها بتوان در متون دینی پیدا کرد. بنا بر این باید گفت در بهترین حالت؛ طلا و مس اگر هم قصد داشت ارزش عشق را در نگاه دینی نشان دهد، در آن بخش دینی اش قرص و محکم نبود اما در ارائه ارزش عشق به خوبی عمل کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 22:30  توسط محمد صادق کریمی  | 

چشم آن اسب

آن زمانهایی که ما بچه راهنمایی یا دبیرستان بودیم و تازه داشت شخصیتمان شکل می گرفت، اگر یاد مبارک باشد، شبکه دو سریالی را پخش می کرد به نام « پروانه ها نمی میرند ». گذشته از اینکه احتمالا نقص های فنی ای مثل همه تولیدات همه آدمها داشته، ولی خاطره ماتی از آن در ذهنم باقی مانده که ... وای ... خدای من یک فضای آرمانی و حزب اللهی کامل در یک سریال. جداً عالی و ارزشمند بود. کاری به جزئیاتش ندارم که هر بار یکی از شخصیتهای صدر اسلام را به روی سنی می آوردند و مجری هایی بودند که گویا یک برنامه تلویزیونی تولید می کردند. آن شخصیتها را به چالش می کشیدند که مثلا آقای طلحه شما را چه شد که با امیر آن کار را کردید؟ آنها جوابهایی می دادند و پیام به بیننده ی نوجوان که درد دین داشت منتقل می شد (این آخری من بودم و البته آن موقع درد دین داشتم! الآن علافم). در کنار این کار که این انسانهای متعهد می کردند و ارزشها را این طور منتقل می کردند، داستان در یک بستر دیگر که همان اداره محل تولید آن برنامه کذایی بود، به طور موازی ادامه داشت. رئیسی بود که خیلی آدم فرهنگی ای نبود و با این کارهای این فیلم سازها مخالفت می کرد و سنگ پیش پایشان می انداخت. احتمالا کنایه و نقدی بود به فضای سیاسی آن زمان (اصلاحات). بله، کاری به این جزئیاتش ندارم.

رئیس که تازه منصوب شده بود، روز اول آمد که با کارکنان دیدار کند و در دفتر آنها با ایشان آشنا شود. خانمی هم بود. نگاهی ناپاک به آن خانم کرد. همه دیدند و خار در چشم و استخوان در گلو سکوت کردند و به هم نگاه کردند. نگاهی که شکایت داشت و البته متعجب بود: « مگر اینجا همان اداره رئیس خوب پیشینمان نیست، با آن همه تقوا؟! این دیگر کیست که آمده؟ » عبور کرد و به تک تکشان سر زد و البته دیالوگهایی گفت که خاطر نشان کند دیگر باید کم کم دور کار فرهنگی و انقلابی را خط بکشید ...

تا به یک عکس رسید. نیم رخ نزدیک یک اسب سفید که تنها چشمش معلوم بود و تارهایی از یالش. انگار در وسط و بالای یک پس زمینه سفید، یک چشم کار گذاشته اند. رو به بچه ها کرد و پرسید: « عکاس این کیه؟ » یکی با کراهت و بعد از مکثی که نشان می داد مطمئن نیست باید خودش را معرفی کند یا نه، گفت: « من » گفت: « این یعنی چی؟ » باز هم مکث کرد. انگار خاری در چشم نداشت و استخوانی در گلویش نبود. نگاهی به سر تا پای رئیس چاق هرزه ی البته شیک پوش و به ظاهر متشخص انداخت و بعد از سکوتی گفت: « یعنی چشمای اسب گناه نمی کنن! »

برای نوجوانی مثل من در آن سن بسیار تأثیر گذار بود.


پی نوشت1: ظهر رفتم انقلاب. خیر سرم کمی پیاده رفتم. به چشمهای مردهایی که از روبرو می آمدند و جلوتر از من زنهایی راه می رفتند (پس زنها بین من و آنها، پشت به من و رو به آنها بودند)، نگاه می کردم. همه نه، اما عده ای از این چشمها واقعا گناه می کردند. کارگر و دانشجو و کارمند و آدم عادی نداشت. آنهایی که گناه می کردند از همه طیف بودند. این خطرناک است! (برای همه مان. برای جامعه.)

پی نوشت 2: اگر کمی (یا شاید خیلی) فردی و دلنوشته ای شد، ببخشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 23:51  توسط محمد صادق کریمی  | 

طلوع ماه نو یا نور به زمین می آید


آورده اند که به هنگامی که رسول الله وارد مدینه می شدند، زنان و کودکان مدینه این سرود را می خوانده اند. بعدتر عده ای خوش ذوق آن را کامل کرده اند. حالا وصف حال ما است که آمدن این نور را به مدینه ی زمین جشن گرفته ایم:

طلع البدر علینا من ثنیات الوداع
وجب الشکر علینا ما دعی لله داع
ایها المبعوث فینا جئت بالامر المطاع
جئت شرفت المدینه مرحبا یا خیر داع

پی نوشت 1: ثنیه یعنی تپه. ثنیات الوداع تپه هایی است در اطراف مدینه که گویا رسول الله از آنجا تشربف فرما شدند.

پی نوشت 2: دیگر غمی نیست.

پی نوشت 3: من هم اگه اون پایینو نگا کنین، «محمد صادق» ام. یعنی بالاخره یه جورایی ما هم این روزا مفتخریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اسفند1388ساعت 23:36  توسط محمد صادق کریمی  | 

قول شرف

ما حلقه به گوشانِ می و ساغر نابیم               هوشیار نه، بیدار نه، مستیم و خرابیم

درد است که همخانه و یار همه ما است              در دوری این دُرّ گرامی به عذابیم

گر چرخ بخواهد که ببارد به سر ما                   بارانِ میِ خونیِ غم، روی متابیم

عالم همه خشکی است ز سرگرمی و شادی    ما ماهی پژمرده محتاج به آبیم

« ما زنده به آنیم که آرام نگیریم »                   موجیم که از بدو تولد به شتابیم

آسایش ما لحظه جان دادنمان است                تا آن دم، ما یک دم، آرام نیابیم

تا لحظه آرامشمان، تا دم آخر                         ما جنگی و پرخاشخر و پا به رکابیم

دلداده یک ساقی و دلگرم به اوییم                  دلخون ز همه عالم و سرگرمِ شرابیم

سرد است و قوی پنجه و جانکاه، زمستان         قول شرف ای باد بهاری که نخوابیم!

به توصیه دوستان...

محمد صادق کریمی

سروده شد به تاریخ 1388/12/4


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 0:47  توسط محمد صادق کریمی  | 

نور به جایگاهش بر می گردد

این را در آن یک شنبه ی بین دو عزا نوشتم.

به کجا برویم...

به که بگوییم...
برای کدامین غصه گریه کنیم.
مانده ام که سرم را از کدام درد به زانو بگیرم.
گریه ام نمی آید، نه اینکه غم ندارم...
چشم هایم سرگردانند، مبهوتند، مانده اند، چقدر غصه ...
آه ... آه ... خدایا ...
رسول والامقام را گریه کنیم ... یا تنهای مدینه را ... یا غریب خراسان را ...
آه ... مادر جان ... اجازه می دهید این طور خطابتان کنم؟
چقدر بغض سنگینی است که گلویم را فشار می دهد، می خواهد خفه ام کند، وقتی شاعری – خدا هر که هست رحمتش کند - می گوید:
دختر بدر الدجی، امشب سه جا دارد عزا
گاه می گوید پدر گاهی حسن گاهی رضا
مادر سادات، فدایتان شوم، مرا ببخشید. خواستم تسلیتی بگویم. از غم تاریکی، دلم گرفته است. نور را از ما گرفته اند. نعمت را گرفته اند. تا بود آن گرامی بلند پایه، تا بود آن حبیب رب العالمین، تا بود رحمت و هدایت واسعه الهی، عذاب خدا بر ما نمی آمد. آه ... ای کاش می دیدم. چهره اش. چقدر نور بوده است. لابد.
من که نمی فهمم غصه چقدر است. قدر کوچک خودم غمگینم. مادر جان، فدایتان شوم، خدا اجرتان دهد.
هیچ!
هیچ چیزی نمی توان گفت.
از غم کم آورده ام.
فرشته ها، شما به جای ما عزاداری کنید. شما جبران کنید. چقدر آسمان غمگین است امشب. یا شاد است. نور به جایگاهش بر می گردد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 20:32  توسط محمد صادق کریمی  | 

اینجا جنگ است (2)

پس باید تشخیص داد. نمی توانیم بمانیم و اجازه دهیم باد حوادث ما را به دست بچه بازیگوشی بسپارد تا در موهای سپیدِ شاخ شده مان فوتی کند و کچلمان کند و تن نحیفمان را – بینگ! – پشت سرش بیاندازد و برود سراغ عصرانه مادربزرگ. نمی توانیم قاصدک بی ریشه باشیم. باید بدانیم کدام طرف حق است و کدام طرف نیست. باید ریشه ای، جبهه ای، سنگری برای خودمان دست و پا کنیم.
خدا را هم هزار سپاس، حقِ بدون باطل و باطلِ بدون حق نیافریده است. و گرنه ستیزه جویان حق با تیغ آخته شان، امان برای باطل نمی گذاشتند که. مشکل اینجا است که تشخیص حق و باطل، تشخیص جبهه حق و باطل، کار ساده ای نیست. رفتار حق و باطل را می شود شناخت ولی عمار و مالک و مقداد و سلمان می خواهد، این شناخت جبهه حق و باطل. (سلام ما و فرشتگان و آسمانیان بر آنها، چقدر گاهی دلم هوایشان را می کند. آخ ... عمار ... مالک ... اینها به ما شبیه ترند تا خود معصومین. اینها از دل ماها برآمدند. قیافه شان بیشتر به خاکی ها می خورد. سلمان را که نگو! ندیده آغوش گرمش را به جای یک برادر پیش کسوت حس می کنم. آخ که چقدر مشتاق و شیفته دیدنشان هستم. حیف که گروه خونی هیچ کدامشان +B نبوده است!) شناخت جبهه، پس، چیزی به جز شناخت مصداق است.
مهم این است که بدانیم، تا بوده حق و باطل در هم تنیده و به هم آمیخته بوده. هر چقدر هم که پیش می رویم، طلاق و جدایی این زوج کهنه کار مشکل تر می شود. فردا که بیاید شناخت جبهه دشوارتر می شود و ریزش اهل حق بیشتر. ما خواهیم ریخت. همه مان غربال می شویم، غربال شدنی! باید در به در به دنبال راه حل بود. باید از هر آگاهی معیار تشخیص خواست. بی معیار نمی شود در آزمونهای پیش رو پیروز شد. قطب نما لازم است در این طوفانِ کشتی براندازِ فتنه هایِ غربال گرِ آخر الزمانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 11:50  توسط محمد صادق کریمی  | 

اینجا جنگ است (1)

جنگ تمام نشدنی است. اینجا روی این کره خاکی همیشه جنگ است. از وقتی زمین سنگینی گامهای آدم را بر دوش خود احساس کرده، صحنه صحنه گرد و خاک و خون و عرق و نعره و نیزه بوده است. حزب خدا و حزب شیطان همیشه در نبرد بوده اند. یک لحظه هیچ کدام آرام ننشسته اند. از ورود هر کودک به دنیا هر دو حزب به دنبال جذب آن ورودی جدید هستند. جنگ دو حزب، جنگ دو جبهه، جنگ حق و باطل تمامی ندارد.
جنگ تمام نشدنی است. از کجا شروع کنم؟ هابیل و قابیل مثال خوبی است؟ نوح ها و مطرفین، ابراهیم ها و نمرودها، موسی ها و فرعون ها، محمد ها و کفار و مشرکین و یهودیان و منافقین (نه فقط کفار، همه اینها که گفتم)، علی ها و ناکثین و قاسطین و مارقین (نه فقط معاویه ها، همه اینها که گفتم)، حسن ها و سادگان بزدل، حسین ها و حرامزاده ها و حرام لقمه ها .... و همین طور ادامه دارد ... تا نبرد آخر. (به قول بعضی ها آرماگدون) تمام نمی شود.
آری ... آری ....
تا که شیطان هست ....
جنگ باید کرد.
اگر عیسی هم باشی و پیام محبت و وحدت دنیا را بیاوری، باطل بیکار نمی ماند. باطل با حق دوست نمی شود. باطل به حق دست نمی دهد. باطل حق را به صلیب می کشد، حتی اگر پیام مهر آورده باشد و حجت را تمام کرده باشد.
جنگ تمام نشدنی است. آرامش هرگز در جهان برقرار نمی شود. چون اگر هم جبهه حق صلح بخواهد، خاصیت باطل کوتاه آمدن و آرام گرفتن نیست. باطل در پیمان صلح هم توطئه می کند. باطل همه چیز را باطل می خواهد. باطل همه را زیر مجموعه خود می خواهد. حق هم همه چیز را حق می خواهد. حق هم همه چیز را زیر مجموعه خود می خواهد. اما ... باطل همه چیز را برای خود می خواهد، حق همه چیز را برای خدا. هیچ کدام هم کوتاه نمی آیند.
جنگ تمام نشدنی است. هر دو طرف، نبرد را تمام نشدنی می دانند. آن یکی تا « یوم یبعثون » مهلت گرفته است. این طرف هم اهل حق دعوت شده اند که « و قاتلوا هم حتی لا تکون فتنۀ و یکون الدین لله » تا روز انگیخته شدن در جهان دو جبهه وجود دارد.
حالا تو، نمی توانی در هیچ کدام نباشی. نمی توانی عبادت کنی و زندگی. یا می جنگی برای حق، یا سکوت می کنی و ملعون تاریخ می شوی. البته می توانی بر روی حق شمشیر بکشی ولی نمی توانی معلق و رها باشی. یا با مایی یا بر علیه ما! (زبان حال هر دو جبهه چنین است)
ادامه دارد...


+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 19:12  توسط محمد صادق کریمی  | 

کمی رو به فردا

صدا و سیما چند روزی است که برنامه ای را پخش می کند به نام « رو به فردا ». بسیار حرکت خوب و جالبی است. در مورد آن مطالبی به ذهن می آید که بی مقدمه می آید:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 17:19  توسط محمد صادق کریمی  | 

محرم 2009-2010

هر سال قمری که می آید و محرم را اول از همه با خودش می آورد، می رویم سر وقت کمد لباسها و پیراهن مشکی در می آوریم. چرا؟ تمام تلاشمان این است که همه ده شب را برویم هیئت و عزاداری کنیم و بر سر و سینه بزنیم. چرا؟ تازه شام غریبان و زیارت ناحیه که اصل کار است. چرا؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 0:42  توسط محمد صادق کریمی  |